تبليغاتX
وبلاگ فرهنگی، ادبی و هنری کارنامه

در سال 1928 متولد شد. نویسنده‏ی مکزیکی و یکی از معروف‏ترین و شناخته‏شده‏ترین نویسندگان و رمان‏نویسان اسپانیایی زبان جهان. فوئنتس ادبیات معاصر امریکای لاتین را تحت تأثیر قرار داده است. کارهایش به صورت گسترده‏ای به زبان انگلیسی و دیگر زبان‏ها ترجمه شده است.

زندگی‌نامه: فوئنتس در شهر پاناما متولد شد. والدینش دیپلمات‏هایی مکزیکی بودند. در دوران کودکی در کویتو، مونته‏ویدئو، ریو دو ژانیرو، واشینگتن، سانتیاگو و بوینوس‏آیرس زندگی کرد. در دوران نوجوانی به مکزیک برگشت؛ جایی که تا سال 1965 در آنجا زندگی کرده بود.
با دنباله‏روی از والدینش در سال 1965 یک دیپلمات شد و در لندن، پاریس و دیگر پایتخت‏ها خدمت کرد. وی همچنین در دانشگاه‏های برون، پرینستون، هاروارد، پن، کلمبیا و کمبریج تدریس کرده است و در حال حاضر در دانشگاه برون تدریس می‏کند.
پسر کارلوس فوئنتس، لموس در سال 1999 در سن 25 سالگی از عارضه‏ی هموفیلیا درگذشت. دختر وی در سال 2005 در سن 29 سالگی درگذشت.
کتاب‏ها
اولین رمان فوئنتس « La region mas transparente » وقتی 28 ساله بود منتشر شد که یک رمان کلاسیک معاصر است. این رمان جزو نخستین رمان‏ها و از پیشگامان بود، نه فقط در نثر بلکه به عنوان دارا بودن اثر کاریزماتیک یک کلان‏شهر، مکزیکو سیتی به عنوان کاراکتر اصلی است.
رمان‏های دهه‏ی 1960، « آئورا » و «لا مورته دی آرتمیو کروز» به طور عمده‏ای دلالت بر کاربرد شیوه‏ی آزمایشی روایت(نریشن) مدرن، (از جمله فرم دوم شخص) برای وارسی جامعه، هویت و تاریخ دارند.
وی جایزه‏ی ملی ادبی مکزیک را برای کتاب «ارکیده زیر مهتاب» برده است. چهارده عنوان از رمان‏هایش در ایالات متحده منتشر شده است. بر اساس یکی از بهترین کتاب‏هایش «بیگانه‏ی قدیمی» فیلمی با شرکت ستارگانی چون گریگوری پک، جین فندا و جیمی اسمیت ساخته شد.
فوئنتس به صورت مرتب مقالاتی فرهنگی، سیاسی برای روزنامه‏ی اسپانیایی زبان «ال پاییس» می‏نویسد. وی یک منتقد سخت‏گیر علیه آن‏چه وی فرهنگ و اقتصاد امپریالیسم می‏داند است، مخصوصاًً در توجه به امریکای لاتین.
در سال 1999 مدال افتخار بلیزاریو دومینکوئز را دریافت کرد.
فوئنتس در بیشتر رمان‏ها و مقالاتش هویت فرهنگی - تاریخی امریکای لاتین مخصوصاً مکزیک را بررسی کرده است. اما وی می‏گوید جستجو برای هویت ملی در رمان‏هایش مدت زمان زیادی ادامه نخواهد یافت، «در حال حاضر بیش از سی نویسنده‏ی مکزیکی وجود دارند که رمان‏های خوبی می‏نویسند. در حالی که حتی کلمه‏ای از مکزیک در آن‏ها ذکر نمی‏شود...» فوئنتس می‏گوید «امروزه آزادی کاملی در نویسندگی در مکزیک وجود دارد که به علت آن لازم نیست مسئله‏ای تحت عنوان هویت مکزیکی را بررسی کنیم. می‏دانید چرا؟ چون ما هویت داریم... ما می‏دانیم که کی هستیم. ما می‏دانیم یک مکزیکی به چه معناست. در حال حاضر مشکل کشف کردن تفاوت‏هاست – نه هویت بلکه تفاوت: تفاوت‏های جنسی، تفاوت‏های مذهبی، تفاوت‏های سیاسی، تفاوت‏های اخلاقی، تفاوت‏های زیباشناسی و...
نوشته شده توسط Samuel در Tue 4 Nov 2008 ساعت 11:57 | لینک ثابت |

باورم کن من هنوز مترسک باغ جنونم

عمریه مسافریو من هنوز غرق سکونم

خیلی سخته که بدونم نمی خوام اینجا بمونم

داغ میوه های نارس آتیش انداخته به جونم

دست تقدیر تورو برده سرنوشتمو می دونم

تو می دونی جون باغ و باغبون بسته به جونم

اون کلاغی که می گفتی اموده چشمامو بده

دکمه های پیرهنت رو به تن جاده سپرده

دیگه این دل دله ها مرحم تنهایی من نیست

دل نبستم نرفتن دیگه دریایی شدن نیست

تو بدون باز تو سرم رویای پوشالی زیاده

رسم زندگی همینه گاهی سخته گاهی ساده

نوشته شده توسط Samuel در Tue 28 Oct 2008 ساعت 12:48 | لینک ثابت |

امروز گذاشت رفت. نمی‫دونم شایدم دیروز بود. در هر حال رفت. همیشه فکر می‫کردم وقتی میره خیلی گریه کنم و خیلی دپرس بشم، ولی امروز رفت، نمی‫دونم شایدم دیروز و هیچ حسی نداشتم. تنها وقتی که بارون زد راهمو کشیدم و زدم بیرون. دوست دارم یادم بیاد که چه حرفهایی بین ما اتفاق افتاد، ولی هر چی فکر می‫کنم تنها یک جمله رو یادمه: خیلی کثیفی.

حالا مگه من کثیفم؟ بعد این همه سال؟ بعد اینهمه سالی که ندیدمش و منتظرش بودم؟ کثیفم؟ نمی‫دونم. رو چه حسابی این حرفو زد. کثیفم. شایدم باشم.

ولی خوب دلم واسش تنگ میشه. واسه اون ساعت‫هایی که حسرت اومدنش رو کشیدم و اون ساعت‫هایی که دهن موبایل رو از اس.ام.اس دادن سرویس می‫کردیم. یا اون ساعتی که با هم توی جنگل بودیم و اون هیچ حسی نسبت به من نداشت.

هزار دفعه بهش گفتم که من دیونه شدم. به خرجش نرفت. یا بهش گفتم که من پیر شدم، ولی اون خندید و بهم گفت: خیلی دیوونه‫ای. دلم برای صداش تنگ میشه و حتی برای نگاش. نمی‫دونم به چه رویی ایندفعه نگاش کنم. شایدم دیگه نبینمش. ولی خوب دیگه آخره عمره منه. اینم به شما نمی‫گفتم دلم می‫ترکید. من می‫گم این پاییز خیلی مزخرفه، ولی همتون می‫گین: وای چقدره رومانتیکه. خوب من هیچ حسی ندارم. رفت. امروز یا دیروز. فرقی نداره، بهم گفت: خیلی کثیفی. کثیفم؟ گفت که فقط واسه سکس منو می‫خواستی، ولی مگه من تا حالا دستم بهش خورده بود؟

خلاصه دارم می‫گم دلم واسش تنگ میشه.

 

هنوز این اتاق خالی، او چراغه نیمه روشن

همه شاهدن که هیچ وقت، تو نرفتی از دل من

 

کاشکی این دنیای دلگیر، قد قاب عکس ما بود

تا فقط تنها واسه من، توی دنیای تو جا بود

 

 

نوشته شده توسط Samuel در Sat 18 Oct 2008 ساعت 11:58 | لینک ثابت |

در حاله‫ای از نگاهم در حال گذر بود. دیروز رو می‫گم. داشت از دور می‫اومد و منم الکی سرم رو انداخته بودم پایین نگاش نمی‫کردم. داشت نزدیک می‫شد. مثلا منم حواسم نبود. چند قدمیم، سرم رو بلند کردم بهش سلام کردم و اونم بهم سلام کرد.

دوستم گفت: الان دلت داره می‫ترکه نه؟

گفتم: یک چیزی تو همین مایه‫ها.

آروم آروم دور شد. ضربان قلبم خیلی رسا به گوشم می‫خورد که ضرب عادی خودش رو نداشت. دلم می‫خواست می‫رفتم و نمی‫ذاشتم که بره. ولی در حال رفتن بود. مثل همیشه که می‫رفت. مثل همون یکشنبه‫های کشنده‫. اینم یک یکشنبه‫ی دیگه بود. یک استرس دیگه. انگار یک تیغ رو دارن می‫کشن زیر گردنت. نمی‫تونی جُم بخوری. دیروز هم یک یکشنبه بود. مثل همه‫ی یکشنبه‫ها. نمی‫دونم چه مرگم میشه که یکشنبه‫ها دوست ندارم دیگه سوار اون مینی‫بوس‫های مزخرفه تو راهی بشم. اگه پولم نداشته باشم، با تاکسی بر می‫گردم خونه.

نمی‫دونم چرا یکشنبه‫ی دیروز با بقیه یکشنبه‫ها فرق بسیار زیادی داشت. اونقدر تاثیر دیروز زیاد بود که تا الان همینطور در حال کششه. مرتب دارم به او لحظه فکر می‫کنم. و شایدم دارم به اس.ام.اس های دیشب فکر می‫کنم. دیشب به طور خیلی زیادی مسخ شده بودم. دیگه تنها کافی نبود که من بخوام حرفام رو به ورق‫هام بگم. دل رو زدم به دریا و بهش اس.ام.اس دادم. ولی بعدش پشیمون شدم. تصمیم گرفتم امروز بهش زنگ بزنم. یعنی روز بعد از یکشنبه‫ی دیروز. بهش زنگ زدم، درحالی که دوباره قلبم ضربانش به هم ریخته بود. بهش گفتم که بابته اس.ام.اس های دیروز ببخشید، ولی گفت که من از شما اس.ام.اسی نداشتم...

مگه میشه؟ من خودم با چشمهای خودم دیدم که نوشته بود Delivered To… حتما من کور شدم. شایدم نشدم و اصلا وجود ندارم توی این دنیا. اصلا فکر می‫کنم که تا بحال اصلا ندیدمش. عجب روزی بود. عجب روزیه. اعصابم ریخته بهم ولی در عین حال ساکتم و از صبح بیشتر از چند کلمه حرف نزدم.‫ نمی‫دونم تا به کی باید اینطور زجر بکشم. انگار دوست داره من رو زجر بده.

یکشنبه‫ی دیروز حس بسیار عمیقی بر دل من گذاشته، انگار که یکی داره دود سیگارو میده طرف من. نمی‫دونم تا به کی باید در برابر این بت ناتوان بمانم. آیا نیازی است که این بت شکسته شود؟ ولی درونم چی؟ اون بت درونمه. دلم می‫‫خواد سرم رو بکوبم به دیوار تا کلم متلاشی بشه. دیگه تحمل ندارم، بگم؟ ....... نگم؟

دیگه از همه خسته شدم. زندگی من رو به مرگه. من فقط در جستجوی این بتم و دیگه واسه هیچ‫کس نمی‫‫خوام باشم. هم دوست دارم به دستش بیارم و هم دوست دارم که برای همیشه برود. آن بتی که در پارچه‫ی سیاهی پیچیده شده و توی اون انباره پر از گرد و خاکه. باید راهی برای گذر از این بن بست درون باشه.

 

دیــگه آزادی گنـــاه، وقـتی پـروانـه اســـیره

وقتی از دیدن پاییز هیچکی گریش نمی‫گیره

 

دیگه آزادی گنــاه، وقتــی که پنــجره‫ای نیـست

وقتی تو سرمای تقویم شعله‫ی خاطره‫ای نیست

نوشته شده توسط Samuel در Mon 13 Oct 2008 ساعت 12:6 | لینک ثابت |

به بیرون نگاه می‫کنم. هوا تاریکه. زوزه‫ گرگ از دور دست‫ها می‫آید. قرض ماه کامله. ولی ابرا نمی‫ذارن که قشنگ خود نمایی کنه. بر می‫گردم و به ته اتاقم نگاه می‫کنم. یک حسی به من میگه که بزنم دهن گیتار الکتریکم رو سرویس کنم. برش می‫دارم و افکت رو تنظیم می‫کنم. شروع می‫کنم به بداهه زدن. واسه چند دقیقه پاپی می‫زنم. سر انگشتان بی‫حس شده. همینطور که می‫زنم توی فکرم سیاهی و تاریکی به چادر سیاهی می‫مونه که توی شب کسی سرش کرده. همش چرت و پرت می‫زنم.

-         کره خر بگیر بخواب، سرمون رفت.

صدایی بابامه. همشیه خدا همینه، گیره سه پیچه.

-         اه. شمام که همیشه همینین.

گیتارم رو پرت می‫کنم روی تخت و یه سیگار روشن می‫کنم. به ساعت لعنتی نگاه می‫کنم. تازه ساعت هشت شبه. نمی‫دونم کی صبح میشه. اصلا گور بابای زمان و زمین. فکر می‫کنم که برم اینترنت و چتی بکنم بد نیست. می‫رم اینترنت. دیگه هیچی حال نمیده. ایترنتم، اینترنت قدیم. همه میان الاف می‫چرخن. ولی نمی‫دونم چطور بعضیا احساس خوبی دارن وقتی باهم می‫چتن. من فقط با یک نفر این احساس رو دارم که خیلی هم دوره. نمی‫تونم باهاش دیدار کنم. واسه همین یک جورایی این رابطه پاک می‫مونه. حالا اونم الان نیست که بخوام باهاش بچتم. اصلا حال و حوصله‫ی کسی دیگرو ندارم. اصلا گور بابای اینترنت.

واقعاً این شب از اون شب‫های مزخرفه. اصلا دیگه نمی‫تونم توش دووم بیارم. انگار فردا نباشه خیلی بهتره. اصلا مگه همینو نمی‫‫خوان. نه واسه خودشون، واسه بقیه می‫خوان که فردا نباشه. حالا اون کیه که می‫خواد فردای من نباشه؟

در اتاق رو می‫بندم، یعنی قفل می‫کنم و کامپیوتر رو خاموش می‫کنم. شیلنگ بخاری رو باز می‫کنم. روی تختم دراز می‫کشم و چشمامو می‫بندم. تا مامان، بابای قربتیم بیان ببینن چی شده، من رفتم. ولی کجا؟ اگه بهشت و جهنمی وجود داشته باشه، این راه به جهنم میره.

نوشته شده توسط Samuel در Thu 9 Oct 2008 ساعت 11:17 | لینک ثابت |

بی سرانجامی

 

امشب دل کوچکم گرفته است و هوای گریستن دارد،به کدام روزنه پناه برم تا بتواند کمین گاه نرمی برای جاری شدن اشک های پاکم باشد؟مدتیست دفتر خاطرات قلبم هم،خط خطی و جوهری شده است و نمی توان برای عبور از گذر گاه تنهایی به این دفتر و خاطرات نهفته در آن پناه برد.مدتیست که شاپرک های قشنگ خیالم بر فراز دشت سر سبز آرزوهایم به پرواز در نیامده اند.مدتیست که در منجلاب بی سرانجامی دست و پا می زنم در این اندیشه ی واهی که غرق نگردم،اما غافل از این که سالهاست در رویای چه کنم ها، غرق گشته ام .  کر گشته ام از شنیدن تمامی جملات زیبای هستی بخش و امید وار کننده. ماری در قلبم چنبره زده، ماری عظیم که از درون ذره ذره آرامش اندکم را می بلعد و مرا برای گام برداشتن به دنیای بیرون افلیج می کند.اسیر گشته ام، اسیر! اما اسیر که یا چه؟ خود نیز نمی دانم، در درونم آشوبی به پاست، تمایلاتی نو،خواسته هایی تازه، که متولد شده اند. اما کی براستی خود نیز نمیدانم؟؟؟

تمایلات و خواسته هایی که هر کدام مرا به سویی می کشانند همچو طفلی در دستان مادرانی بس نا بخردانه ! دیگر نمی توانم نغمه سر سبز رهایی را بر جویبار زبانم جاری سازم گویی در ابتدای راهش سدی از اسارت ها کشیده اند.دیگر نمی توانم در دنیای بی سرانجامی به عشق بیندیشم. در دنیای رندان و رند بازن قهار، اندیشیدن به عشق همچو اسیر بیابان برهوت بودن و دیدن سراب است،دیدن سرابی رند و رند بازانه. .در زندان بی سرانجامی اسیرم، که نگهبان آن سایه ی مبهم تردید است.سایه ای هو لناک تر از نامش،به راستی که در درونم دنیایی از سیاهی ها شکل گرفته که مرا دربند ، اسیر ،لال ،کور ،کر و افلیج کرده است.چه درونی، چه دنیای سیاهی !

از بیرون به درون خود می نگرم چه بد بخت است درونم ،چه ماتم زده است روحم! همچو سرزمینی قحطی زده که به دنبال آب و غذاست درونم نیز به دنبال آزادیست آزادی از هر نوع قید و بند دست وپا گیری،آزادی از هر نوع باید ها و نباید هایی!من مدتهاست که به دنبال آزادی در سرزمین اسیر و پرقید و بند درونم هستم، اما افسوس که خود وجودیم نمی داند ،درونم پر از تعلقات دست و پا گیریست که خود دوخته ام و به تن کرده ام.باید آزاد گردم همین حالا. هم اکنون و از همین جا برای نجات خود از هر قیودی و اسارتی!!!

پیش به سوی آزادی دورنم!

 

آیـــــــه

نوشته شده توسط Samuel در Sat 4 Oct 2008 ساعت 19:10 | لینک ثابت |

 

 دنیای سکوت

 

سکوت دلنشین و فریبنده ای بر همه جا حاکم است،نه از هرزگی زمان خبریست و نه از شیطنت های افکار شوم گویی نگهبان شب بر آنها سایه افکنده است،گر چه بسیار خسته ام و دیدگانم به من مجال بیداری نمی دهند و دلم همچو دل آسمان هوای گریستن دارد، اما اشک را جایز روانه شدن در این مکان و زمان نمیدانم اما هم صحبتی با سکوت و به پای کلام بی کلامش نشستن برایم نیز دل نشین است، چه لحظه ی زیبایست وقتی همگان در خموشی و سکوت خفته اند ودر این خموشی تو بیدار و هوشیاری و هر آنقدر که دوست میداری با صدای بلند با سکوت، همنشین می شوی و افسار سخن را به دست می گیری و او با دل و جان با تو سخن از نا گفته ها میگوید بی آنکه کسی صدایمان را بشنود. باید فرصت را غنیمت شمرد و سخنانش را بر کاغذ که رنگ از چهره اش رفته بنویسم.گرچه قلم با من در افتاده و کلمات را تکه تکه می کند و بریده بریده می نویسد و کاغذ بیمارم هوای شیطنت در سر می پروراند و در زیر دستان خسته ام به این سو آن سو می جهد.لحظه ای مکث وبعد سکوت گلویی تازه می کند و سخن میراند ،گویی که بر منبر نطق سوار است وعنان سخن از دستانش رها گشته اند،او میگوید،دلش بیش از نامش پر است، از نا مردمی مردمان بی روحمان، از رنگ مردگی چشمان بی نورشان ،از همکلامی شان با افکار شومشان، از روح اسیر و در حبسشان گویی نمی خواهد لحظه ای خموش بنشیند، گویی در اتاقکی سالیان دراز حبس بوده، بدون همکلامی، بدون نگاه آشنایی و بدون دست نوازشی !!!

در این میان دستانم، دستان مهربان و نوازشگرم با چشمانی التماسگونه مجالی برای نفس کشیدن می خواهد، نمی توانم در برابر التماس های او تاب آورم و به او مجالی برای از نوشدن میدهم،همیشه میتوان همه چیز را از نو شروع کرد حتی در قعر آخرین ها.

سکوت مکثی می کند گلویی تازه میکند و دوباره لب به شکوه و گلایه می گشاید،سخن از ناگفته های هولناک به میان می آورد. در میان کلامش چیزیمی گوید، جمله ای،کلامی،که مرا به فکر فرو می برد!!!

او می گوید:

چرا شما انسانها می پندارید که موجود زنده یعنی آدم و یا هر جنبنده ای که در این گیتی وانفسا نفس بر می آورد؟

چرا به اطراف و موجودات بی جان نیز نگاه محبت آمیزی ندارید ؟چرا درونتان را با افکاری خشک به شعله های بی رحم فراموشی می می سپارید؟

به راستی چه بسیارند افرادی که از خود وجودیشان دور گشته اند چه بسیارند افرادی که دلهایی را می شکنانند برای لحظه ای آسایش خودشان؟چه بی رحم و بی وجدانند!!!چه چیز درونشان مرده است و آنان به عزای چه کسی در درونشان نشسته اند که اینگونه رفتار میکنند؟؟؟

به راستی که ای انسان، در گذر عمر لحظه ای ب ایست وبه عقب بنگر و ببین که چگونه همه چیز در عالم سکوت برایت لب به سخن می گشاید!!!بنگر که چه چیز را در درونت از دست داده ای چه چیز در تو مرده است بگذار باری دیگر در تو متولد شود با تو رشد کند و دستانت را در دست خود گیرد و تو را به اوج رساند!!!

بگذار آرامش در وجودت شعله کشد و دست محبت برقلب خموشت کشاند . بگذار که دوباره زنده گردی با زنده کردن درونت!

در عالم خود و سکوت محو بودم که صدایی آشنا  بزم مان را در هم نوردید،تنها یک صدا و یک جمله!!!

دخترم برق اتاقت را خاموش کن و بخواب دیر وقت است.

آری صدا از آن مادر بود که مرا به آرامش دعوت می کرد اما افسوس که:

این خفته گان شباهنگام نمیدانند که گاهی نیز آرامش را می توان در کلام بی کلامی سکوت یافت،نمی دانند که در بیداری نیز آرامشی محسوس یافت میشود.

 

                            آیه

نوشته شده توسط Samuel در Wed 1 Oct 2008 ساعت 21:12 | لینک ثابت |