
در سال 1928 متولد شد. نویسندهی مکزیکی و یکی از معروفترین و شناختهشدهترین نویسندگان و رماننویسان اسپانیایی زبان جهان. فوئنتس ادبیات معاصر امریکای لاتین را تحت تأثیر قرار داده است. کارهایش به صورت گستردهای به زبان انگلیسی و دیگر زبانها ترجمه شده است.
باورم کن من هنوز مترسک باغ جنونم
عمریه مسافریو من هنوز غرق سکونم
خیلی سخته که بدونم نمی خوام اینجا بمونم
داغ میوه های نارس آتیش انداخته به جونم
دست تقدیر تورو برده سرنوشتمو می دونم
تو می دونی جون باغ و باغبون بسته به جونم
اون کلاغی که می گفتی اموده چشمامو بده
دکمه های پیرهنت رو به تن جاده سپرده
دیگه این دل دله ها مرحم تنهایی من نیست
دل نبستم نرفتن دیگه دریایی شدن نیست
تو بدون باز تو سرم رویای پوشالی زیاده
رسم زندگی همینه گاهی سخته گاهی ساده

امروز گذاشت رفت. نمیدونم شایدم دیروز بود. در هر حال رفت. همیشه فکر میکردم وقتی میره خیلی گریه کنم و خیلی دپرس بشم، ولی امروز رفت، نمیدونم شایدم دیروز و هیچ حسی نداشتم. تنها وقتی که بارون زد راهمو کشیدم و زدم بیرون. دوست دارم یادم بیاد که چه حرفهایی بین ما اتفاق افتاد، ولی هر چی فکر میکنم تنها یک جمله رو یادمه: خیلی کثیفی.
حالا مگه من کثیفم؟ بعد این همه سال؟ بعد اینهمه سالی که ندیدمش و منتظرش بودم؟ کثیفم؟ نمیدونم. رو چه حسابی این حرفو زد. کثیفم. شایدم باشم.
ولی خوب دلم واسش تنگ میشه. واسه اون ساعتهایی که حسرت اومدنش رو کشیدم و اون ساعتهایی که دهن موبایل رو از اس.ام.اس دادن سرویس میکردیم. یا اون ساعتی که با هم توی جنگل بودیم و اون هیچ حسی نسبت به من نداشت.
هزار دفعه بهش گفتم که من دیونه شدم. به خرجش نرفت. یا بهش گفتم که من پیر شدم، ولی اون خندید و بهم گفت: خیلی دیوونهای. دلم برای صداش تنگ میشه و حتی برای نگاش. نمیدونم به چه رویی ایندفعه نگاش کنم. شایدم دیگه نبینمش. ولی خوب دیگه آخره عمره منه. اینم به شما نمیگفتم دلم میترکید. من میگم این پاییز خیلی مزخرفه، ولی همتون میگین: وای چقدره رومانتیکه. خوب من هیچ حسی ندارم. رفت. امروز یا دیروز. فرقی نداره، بهم گفت: خیلی کثیفی. کثیفم؟ گفت که فقط واسه سکس منو میخواستی، ولی مگه من تا حالا دستم بهش خورده بود؟
خلاصه دارم میگم دلم واسش تنگ میشه.
هنوز این اتاق خالی، او چراغه نیمه روشن
همه شاهدن که هیچ وقت، تو نرفتی از دل من
کاشکی این دنیای دلگیر، قد قاب عکس ما بود
تا فقط تنها واسه من، توی دنیای تو جا بود

در حالهای از نگاهم در حال گذر بود. دیروز رو میگم. داشت از دور میاومد و منم الکی سرم رو انداخته بودم پایین نگاش نمیکردم. داشت نزدیک میشد. مثلا منم حواسم نبود. چند قدمیم، سرم رو بلند کردم بهش سلام کردم و اونم بهم سلام کرد.
دوستم گفت: الان دلت داره میترکه نه؟
گفتم: یک چیزی تو همین مایهها.
آروم آروم دور شد. ضربان قلبم خیلی رسا به گوشم میخورد که ضرب عادی خودش رو نداشت. دلم میخواست میرفتم و نمیذاشتم که بره. ولی در حال رفتن بود. مثل همیشه که میرفت. مثل همون یکشنبههای کشنده. اینم یک یکشنبهی دیگه بود. یک استرس دیگه. انگار یک تیغ رو دارن میکشن زیر گردنت. نمیتونی جُم بخوری. دیروز هم یک یکشنبه بود. مثل همهی یکشنبهها. نمیدونم چه مرگم میشه که یکشنبهها دوست ندارم دیگه سوار اون مینیبوسهای مزخرفه تو راهی بشم. اگه پولم نداشته باشم، با تاکسی بر میگردم خونه.
نمیدونم چرا یکشنبهی دیروز با بقیه یکشنبهها فرق بسیار زیادی داشت. اونقدر تاثیر دیروز زیاد بود که تا الان همینطور در حال کششه. مرتب دارم به او لحظه فکر میکنم. و شایدم دارم به اس.ام.اس های دیشب فکر میکنم. دیشب به طور خیلی زیادی مسخ شده بودم. دیگه تنها کافی نبود که من بخوام حرفام رو به ورقهام بگم. دل رو زدم به دریا و بهش اس.ام.اس دادم. ولی بعدش پشیمون شدم. تصمیم گرفتم امروز بهش زنگ بزنم. یعنی روز بعد از یکشنبهی دیروز. بهش زنگ زدم، درحالی که دوباره قلبم ضربانش به هم ریخته بود. بهش گفتم که بابته اس.ام.اس های دیروز ببخشید، ولی گفت که من از شما اس.ام.اسی نداشتم...
مگه میشه؟ من خودم با چشمهای خودم دیدم که نوشته بود Delivered To… حتما من کور شدم. شایدم نشدم و اصلا وجود ندارم توی این دنیا. اصلا فکر میکنم که تا بحال اصلا ندیدمش. عجب روزی بود. عجب روزیه. اعصابم ریخته بهم ولی در عین حال ساکتم و از صبح بیشتر از چند کلمه حرف نزدم. نمیدونم تا به کی باید اینطور زجر بکشم. انگار دوست داره من رو زجر بده.
یکشنبهی دیروز حس بسیار عمیقی بر دل من گذاشته، انگار که یکی داره دود سیگارو میده طرف من. نمیدونم تا به کی باید در برابر این بت ناتوان بمانم. آیا نیازی است که این بت شکسته شود؟ ولی درونم چی؟ اون بت درونمه. دلم میخواد سرم رو بکوبم به دیوار تا کلم متلاشی بشه. دیگه تحمل ندارم، بگم؟ ....... نگم؟
دیگه از همه خسته شدم. زندگی من رو به مرگه. من فقط در جستجوی این بتم و دیگه واسه هیچکس نمیخوام باشم. هم دوست دارم به دستش بیارم و هم دوست دارم که برای همیشه برود. آن بتی که در پارچهی سیاهی پیچیده شده و توی اون انباره پر از گرد و خاکه. باید راهی برای گذر از این بن بست درون باشه.
دیــگه آزادی گنـــاه، وقـتی پـروانـه اســـیره
وقتی از دیدن پاییز هیچکی گریش نمیگیره
دیگه آزادی گنــاه، وقتــی که پنــجرهای نیـست
وقتی تو سرمای تقویم شعلهی خاطرهای نیست

به بیرون نگاه میکنم. هوا تاریکه. زوزه گرگ از دور دستها میآید. قرض ماه کامله. ولی ابرا نمیذارن که قشنگ خود نمایی کنه. بر میگردم و به ته اتاقم نگاه میکنم. یک حسی به من میگه که بزنم دهن گیتار الکتریکم رو سرویس کنم. برش میدارم و افکت رو تنظیم میکنم. شروع میکنم به بداهه زدن. واسه چند دقیقه پاپی میزنم. سر انگشتان بیحس شده. همینطور که میزنم توی فکرم سیاهی و تاریکی به چادر سیاهی میمونه که توی شب کسی سرش کرده. همش چرت و پرت میزنم.
- کره خر بگیر بخواب، سرمون رفت.
صدایی بابامه. همشیه خدا همینه، گیره سه پیچه.
- اه. شمام که همیشه همینین.
گیتارم رو پرت میکنم روی تخت و یه سیگار روشن میکنم. به ساعت لعنتی نگاه میکنم. تازه ساعت هشت شبه. نمیدونم کی صبح میشه. اصلا گور بابای زمان و زمین. فکر میکنم که برم اینترنت و چتی بکنم بد نیست. میرم اینترنت. دیگه هیچی حال نمیده. ایترنتم، اینترنت قدیم. همه میان الاف میچرخن. ولی نمیدونم چطور بعضیا احساس خوبی دارن وقتی باهم میچتن. من فقط با یک نفر این احساس رو دارم که خیلی هم دوره. نمیتونم باهاش دیدار کنم. واسه همین یک جورایی این رابطه پاک میمونه. حالا اونم الان نیست که بخوام باهاش بچتم. اصلا حال و حوصلهی کسی دیگرو ندارم. اصلا گور بابای اینترنت.
واقعاً این شب از اون شبهای مزخرفه. اصلا دیگه نمیتونم توش دووم بیارم. انگار فردا نباشه خیلی بهتره. اصلا مگه همینو نمیخوان. نه واسه خودشون، واسه بقیه میخوان که فردا نباشه. حالا اون کیه که میخواد فردای من نباشه؟
در اتاق رو میبندم، یعنی قفل میکنم و کامپیوتر رو خاموش میکنم. شیلنگ بخاری رو باز میکنم. روی تختم دراز میکشم و چشمامو میبندم. تا مامان، بابای قربتیم بیان ببینن چی شده، من رفتم. ولی کجا؟ اگه بهشت و جهنمی وجود داشته باشه، این راه به جهنم میره.
بی سرانجامی

امشب دل کوچکم گرفته است و هوای گریستن دارد،به کدام روزنه پناه برم تا بتواند کمین گاه نرمی برای جاری شدن اشک های پاکم باشد؟مدتیست دفتر خاطرات قلبم هم،خط خطی و جوهری شده است و نمی توان برای عبور از گذر گاه تنهایی به این دفتر و خاطرات نهفته در آن پناه برد.مدتیست که شاپرک های قشنگ خیالم بر فراز دشت سر سبز آرزوهایم به پرواز در نیامده اند.مدتیست که در منجلاب بی سرانجامی دست و پا می زنم در این اندیشه ی واهی که غرق نگردم،اما غافل از این که سالهاست در رویای چه کنم ها، غرق گشته ام . کر گشته ام از شنیدن تمامی جملات زیبای هستی بخش و امید وار کننده. ماری در قلبم چنبره زده، ماری عظیم که از درون ذره ذره آرامش اندکم را می بلعد و مرا برای گام برداشتن به دنیای بیرون افلیج می کند.اسیر گشته ام، اسیر! اما اسیر که یا چه؟ خود نیز نمی دانم، در درونم آشوبی به پاست، تمایلاتی نو،خواسته هایی تازه، که متولد شده اند. اما کی براستی خود نیز نمیدانم؟؟؟
تمایلات و خواسته هایی که هر کدام مرا به سویی می کشانند همچو طفلی در دستان مادرانی بس نا بخردانه ! دیگر نمی توانم نغمه سر سبز رهایی را بر جویبار زبانم جاری سازم گویی در ابتدای راهش سدی از اسارت ها کشیده اند.دیگر نمی توانم در دنیای بی سرانجامی به عشق بیندیشم. در دنیای رندان و رند بازن قهار، اندیشیدن به عشق همچو اسیر بیابان برهوت بودن و دیدن سراب است،دیدن سرابی رند و رند بازانه. .در زندان بی سرانجامی اسیرم، که نگهبان آن سایه ی مبهم تردید است.سایه ای هو لناک تر از نامش،به راستی که در درونم دنیایی از سیاهی ها شکل گرفته که مرا دربند ، اسیر ،لال ،کور ،کر و افلیج کرده است.چه درونی، چه دنیای سیاهی !
از بیرون به درون خود می نگرم چه بد بخت است درونم ،چه ماتم زده است روحم! همچو سرزمینی قحطی زده که به دنبال آب و غذاست درونم نیز به دنبال آزادیست آزادی از هر نوع قید و بند دست وپا گیری،آزادی از هر نوع باید ها و نباید هایی!من مدتهاست که به دنبال آزادی در سرزمین اسیر و پرقید و بند درونم هستم، اما افسوس که خود وجودیم نمی داند ،درونم پر از تعلقات دست و پا گیریست که خود دوخته ام و به تن کرده ام.باید آزاد گردم همین حالا. هم اکنون و از همین جا برای نجات خود از هر قیودی و اسارتی!!!
پیش به سوی آزادی دورنم!
آیـــــــه
دنیای سکوت

سکوت دلنشین و فریبنده ای بر همه جا حاکم است،نه از هرزگی زمان خبریست و نه از شیطنت های افکار شوم گویی نگهبان شب بر آنها سایه افکنده است،گر چه بسیار خسته ام و دیدگانم به من مجال بیداری نمی دهند و دلم همچو دل آسمان هوای گریستن دارد، اما اشک را جایز روانه شدن در این مکان و زمان نمیدانم اما هم صحبتی با سکوت و به پای کلام بی کلامش نشستن برایم نیز دل نشین است، چه لحظه ی زیبایست وقتی همگان در خموشی و سکوت خفته اند ودر این خموشی تو بیدار و هوشیاری و هر آنقدر که دوست میداری با صدای بلند با سکوت، همنشین می شوی و افسار سخن را به دست می گیری و او با دل و جان با تو سخن از نا گفته ها میگوید بی آنکه کسی صدایمان را بشنود. باید فرصت را غنیمت شمرد و سخنانش را بر کاغذ که رنگ از چهره اش رفته بنویسم.گرچه قلم با من در افتاده و کلمات را تکه تکه می کند و بریده بریده می نویسد و کاغذ بیمارم هوای شیطنت در سر می پروراند و در زیر دستان خسته ام به این سو آن سو می جهد.لحظه ای مکث وبعد سکوت گلویی تازه می کند و سخن میراند ،گویی که بر منبر نطق سوار است وعنان سخن از دستانش رها گشته اند،او میگوید،دلش بیش از نامش پر است، از نا مردمی مردمان بی روحمان، از رنگ مردگی چشمان بی نورشان ،از همکلامی شان با افکار شومشان، از روح اسیر و در حبسشان گویی نمی خواهد لحظه ای خموش بنشیند، گویی در اتاقکی سالیان دراز حبس بوده، بدون همکلامی، بدون نگاه آشنایی و بدون دست نوازشی !!!
در این میان دستانم، دستان مهربان و نوازشگرم با چشمانی التماسگونه مجالی برای نفس کشیدن می خواهد، نمی توانم در برابر التماس های او تاب آورم و به او مجالی برای از نوشدن میدهم،همیشه میتوان همه چیز را از نو شروع کرد حتی در قعر آخرین ها.
سکوت مکثی می کند گلویی تازه میکند و دوباره لب به شکوه و گلایه می گشاید،سخن از ناگفته های هولناک به میان می آورد. در میان کلامش چیزیمی گوید، جمله ای،کلامی،که مرا به فکر فرو می برد!!!
او می گوید:
چرا شما انسانها می پندارید که موجود زنده یعنی آدم و یا هر جنبنده ای که در این گیتی وانفسا نفس بر می آورد؟
چرا به اطراف و موجودات بی جان نیز نگاه محبت آمیزی ندارید ؟چرا درونتان را با افکاری خشک به شعله های بی رحم فراموشی می می سپارید؟
به راستی چه بسیارند افرادی که از خود وجودیشان دور گشته اند چه بسیارند افرادی که دلهایی را می شکنانند برای لحظه ای آسایش خودشان؟چه بی رحم و بی وجدانند!!!چه چیز درونشان مرده است و آنان به عزای چه کسی در درونشان نشسته اند که اینگونه رفتار میکنند؟؟؟
به راستی که ای انسان، در گذر عمر لحظه ای ب ایست وبه عقب بنگر و ببین که چگونه همه چیز در عالم سکوت برایت لب به سخن می گشاید!!!بنگر که چه چیز را در درونت از دست داده ای چه چیز در تو مرده است بگذار باری دیگر در تو متولد شود با تو رشد کند و دستانت را در دست خود گیرد و تو را به اوج رساند!!!
بگذار آرامش در وجودت شعله کشد و دست محبت برقلب خموشت کشاند . بگذار که دوباره زنده گردی با زنده کردن درونت!
در عالم خود و سکوت محو بودم که صدایی آشنا بزم مان را در هم نوردید،تنها یک صدا و یک جمله!!!
دخترم برق اتاقت را خاموش کن و بخواب دیر وقت است.
آری صدا از آن مادر بود که مرا به آرامش دعوت می کرد اما افسوس که:
این خفته گان شباهنگام نمیدانند که گاهی نیز آرامش را می توان در کلام بی کلامی سکوت یافت،نمی دانند که در بیداری نیز آرامشی محسوس یافت میشود.
آیه

